سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
عشق نردبانی برای لمس رویا ها
  • + ...
  • + !!!
  • + یادش بخیر اون موقع ها...
  • + هیچگاه اولین عشق را فراموش نمی کنیم....
  • + شما کدام ساز موسیقی را بیشتر دوست دارید؟؟؟
  • + متاسفانه باخبر شدیم مادر محترمه دوست عزیزمان (کاربر سامیه) رخ در نقاب خاک کشیدند...سامیه جان
    شنیدن این خبر برای خانواده پارسی بلاگ تکان دهنده و درد آور بود
    از طرف خودم و تمام دوستانتان درگذشت مادر بزرگوارتان را تسلیت میگوییم. رحمت و مغفرت الهی را برای ایشان و صبر و شکیبایی را برای شما و عزیزانتان از خداوند متعال مسألت می‏کنیم
  • + عشق اخرین پناهگاه ارزوهاست... اخرین امید ارزوهایمان را با اشتباه کوچکی بر باد ندهیم
  • + درود بر عشق...!!!
  • + توی یه تاکسی یه زنه با بچهاش و یه مرد تنها نشسته بودن زنه میخواسته به بچهاش شکلات بده!
    هی میگه : میخوری یا بدم این آقا بخوره میخوری یا بدم این آقا بخوره ، 5 دقیقه همینجوری میگذره .
    آخرش مرده شاکی میشه به بچهه میگه : عزیزم تکلیف مارو روشن کن اگه میخوریش من پیاده شم ، سه تا کوچه از خونمون گذشته!
  • + سلام بچه ها امروز یکی از دانشمندان بزرگ کشورمون به شهادت رسیدند برای ارامش روح بلندمرتبه ایشان صلواتی ختم کنیم...روحش شاد...تفکرش پایدار باد


شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه


سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم


دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.


یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم.  دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….


پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…



نظر()

  

امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبی دنیای ما. یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.


ژاله و منصور 8 سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.انها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهی هاشو  بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.


7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشکده برق شد.


دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور کنار پنچره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی که زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد. منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد ژاله داشت  وارد دانشگاه می شد.  منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی. بعد سکوتی میانشان حکم فرما شد منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی ژاله هم سرشو به علامت تائید تکان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی که از قدیم  میانشون بود بیدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یک عشق بزرگ، عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت .


منصور داشت دانشگاه رو تموم می کرد وبه خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول کرد طی پنچ ماه سور سات عروسی آماده شد ومنصور ژاله زندگی جدیدشونو اغاز کردند. یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتشو و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.


ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت.


 در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب کرد منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دکترها از درمانش عاجز بودند بیماری ژاله ناشناخته بود.


اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم  برد وژاله رو کور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان انجا هم نتوانستند کاری بکنند.


بعد از اون ماجرا منصور سعی می کرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش کتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.


ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و گاهی فکر طلاق ژاله به ذهنش خطور می کرد.منصور ابتدا با این افکار می جنگید ولی بلاخره  تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده. در این میان مادر وخواهر منصور آتش بیار معرکه بودند ومنصوررا برای طلاق تحریک می کردند. منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر کار یه راست می رفت به اتاقش. حتی گاهی می شد که دو سه روز با ژاله حرف نمی زد.


یه شب که منصور وژاله سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی ومن ومن کردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت  من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعتی بهتر بگم نمی تونم. می خوام طلاقت بدم و مهریتم.......  دراینجا ژاله انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.


بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتی پائین آمدند در حالی که رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختی تکیه داد وسیگاری روشن کرد  وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز کرده گفت: لازم نکرده خودم میرم بعد عصای نایینها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد .


ژاله هم می دید هم حرف می زد . منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده . منصور با فریاد گفت من که عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی و با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج ژاله. وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم. دکتر در حالی که تلاش می کرد یقشو از دست منصور رها کنه منصور رو به آرامش دعوت می کرد بعد  از اینکه منصور کمی آروم شد دکتر ازش قضیه رو جویا شد. وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد دکتر سر شو به علامت تاسف تکون داد وگفت:همسر شما واقعا کور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد.همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم. سلامتی اون یه معجزه بود. منصور میون حرف دکتر پرید گفت پس چرا به من چیزی نگفت. دکتر گفت: اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه...


 منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود...


نظر()

  

ای غنچه‌ی خندان چرا خون در دل ما میکنی/


 


   خاری به خود می‌بندی و ما را ز سر وا میکنی/


 


   از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم/


 


کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا میکنی/


 


   ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را/


 


   با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا میکنی/


 


   با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال/


 


   زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا میکنی/


 


   امروز ما بیچارگان امید فردائیش نیست/


 


 این دانی و با ما هنوز امروز و فردا میکنی/


 


 ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن/


 


 در گوشه‌ی میخانه هم ما را تو پیدا میکنی/


 


ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن/        شورافکن و شیرین‌سخن اما تو غوغا میکنی


 


 


نظر()

  

 


شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست/ روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست/


  متن خبر که یک قلم بی‌تو سیاه شد جهان/ حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست/


چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم / اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست/


نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌کنی/ لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست/


ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین/ قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست/


لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن/ چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست/


غفلت کائنات را جنبش سایه‌ها همه/ سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست/


از غم خود بپرس کو با دل ما چه می‌کند / این هم اگر چه شکوه‌ی شحنه به شاه کردنست/


عهد تو (سایه) و (صبا) گو بشکن که راه من/ رو به حریم کعبه‌ی "لطف آله" کردنست/


گاه به گاه پرسشی کن که زکوة زندگی/ پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست/


بوسه‌ی تو به کام من کوه نورد تشنه را/ کوزه‌ی آب زندگی توشه راه کردنست/


خود برسان به شهریار ایکه درین محیط غم/ بی‌تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست


نظر()

  

    


من باشم و تو باشی و باران، چه دیدنیست


    بی چتر، حسّ پرسه زدن ها نگفتنی ست


  


      پاییز، با تو  فصل دل انگیز بوسه  هاست


 


                               با توـ، صدای  بارش بـاران شنیدنی ست


  


      ابری و چکّه می کنی و مست می شوم


                      طعم لبـان خیس تو حالا چشیدنی ست


  


   خیسم، شبیه قطره ی بـاران، شبیه تو


                تصویر خیس قطره ی باران کشیدنی ست 


این جـاده با تو تا همه جا مزّه می دهد


 
                                                                                                                                                                                                                                      این راه ناکجای من و تو، رسیدنی ست!!!


 



 


نظر()

  

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه ای را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به شماره گرفتن.


مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.


پسرک پرسید: خانم می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟


زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.


پسرک گفت: خانم من این کار را با نصف قیمتی که او انجام می دهد، انجام خواهم داد.


زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.


پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما فردا زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.


مجددا زن پاسخش منفی بود.


پسرک در حالیکه لبخندی بر لب داشت گوشی را گذاشت.


مغازه دار که به صحبتهای او گوش داده بود به سمتش رفت و از روی ترحم گفت: پسر . . . از رفتارت خوشم آمد. به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.


پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم.


من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.


نظر()

  



از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...  


دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر 


بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.


می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.


به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.


نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...


تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...


حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!


و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.


لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...


                                                        نوید تقی زاده




نظر()

  

 


تنها نشسته ام و به افقی تکراری خیره مانده ام . خاطرات دور آرام آرام پیش می آیند واز کنارم عبور می کنند . به باغچه نگاه می کنم . گلهای سوسن برایم شعر می خوانند .
دلم می گیرد .
                  گویا کسی می خواهد پنجره را ببندد ، گویا کسی می خواهد بالهای گنجشکان را تحریف کند سقف روی سرم سنگینی می کند وشانه هایم تحمل هوا را هم ندارند . چقدرآفتاب کشدار می تابد ، چقدر روز رقیق است .
دلم می گیرد .
                  گویا کسی می خواهد فردا را با خود ببرد ، گویا کسی می خواهد خاطرات مرا پاک کند ، گویا کسی می خواهد مرا از من بگیرد . روزهایم تند تند هاشور می خورند .
      
دراین صبح خسته ای که به کبودی می زند و حوصله حوضها هم سر رفته است ، می خواهم در ستایش تو آواز بخوانم . می خواهم آنقدر قد بکشم که ستاره ها روی شانه هایم بنشینند . می خواهم از شیشه ها هم بی ریاتر شوم .
   
کاش می دانستی که بی تو بغض روی بغض می نشیند .
   
کاش می دانستی که فرصتها چونان شهاب می گذرند و انسان به پلک برهم زدنی پیر می شود ، آنقدر پیر می شود که عشق و دوستی را هجا نتواند کرد .
   
می دانم در برابر بزرگی روح تو چیزی درخور ندارم .
   
می دانم این واژه ها حرفی برای گفتن ندارند .
اما بگذار دمی در گوشه چشمان تو بیاسایم . از روزگارخسته ام ، از بهار خسته ام ، از تنهایی خسته ام . بادهای مغرور ساقه ام را شکسته اند وطوفان آوازهایم را به یغما برده است .
   
کاش خورشیدی بر روح قطبی من فرود بیاید .
   
کاش مرا از نگاه تو نصیبی هرچند اندک بود .
   
کاش دلم این قدر کوچک نبود .
ثانیه ها درپی هم می روند و باغچه ها می پژمرند . کاشی ها ترک برمی دارند . سالها کهنسال می شنود و آینه ها از یاد می روند .



آیا من از یاد می روم ؟
   آیا من همچنان دلتنگ می مانم؟
  
آیا غربت مراپایانی هست ؟
 
آیا کودکان فردا مردی را که پیوسته درمیان باران قدم می زد و مهربانی تو را می سرایید به خاطر می آورند ؟
 
آیا...؟؟؟
 
به راستی من از یاد خواهم رفت ؟ !


کعبه را گفتم تو از خاکی من از خاک


چرا باید به دورت من بگردم؟


ندا آمد: تو با پا آمدی باید بگردی


برو با دل بیا تا من بگردم


نظر()

  


آینه پرسید:که چرا دیر کرده است؟



نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟



گفتم:او فقط اسیر من است.



تنها دقایقی چند تاخیر کرده است



خندید به سادگی ام آینه و گفت:



احساس پاک تو را زنجیر کرده است



گفتم:از عشق من چنین سخن مگوی



گفت:خوابی سالهاست دیر کرده است



در آینه به خود نگاه کردم!اه.....



عشق تو عجب مرا پیر کرده است



راست گفت آینه که منتظر نباش!!



او برای همیشه دیر کرده است


نظر()

  


شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم


تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم


پس از یک جستجوی نقره ای درکوچه های آبی احساس


تورا از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم


و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی


دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی


و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم


همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت


حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید واکردم


نمیدانم چرا رفتی نمیدانم شاید خطا کردم


و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی


نمی دانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی


و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید


و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت


و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد


و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت


تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد


و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد


کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد


وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید


کسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت


تو هم در پاسخ این رفتن بگو در راه انتخابم خطا کردم


و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید


و من در اوج پاییزی ترین حالت یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر


نمیدانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم


نظر()

  

مشخصات مدیر وبلاگ

ویرایش

موسیقی

" style="border:1px #999999 solid; background-color:#000000;" title="!در حال خواندن وبلاگ من، موسیقی مورد علاقه‏ام را بشنوید" width="130" height="50" type="application/x-mplayer2" autostart="true" loop="true" SHOWSTATUSBAR="1" ShowPositionControls="0">
عشق نردبانی برای لمس رویا ها

دوستان

رازهای موفقیت زندگی اهلبیت (ع)،کشتی نجات ما... اتش دل یه دختر تنها خاطرات دکتر بالتازار جوک و خنده ستاره زمزمه ی کوچه باغ شاه تور ミ★ミسکوت غمミ★ミ پروانگی مهندسی متالورژِی Manna به بهترین وبلاگ سرگرمی خوش امدید Romance به وبلاگ بر بچون دزفیل(دزفول) خوش اومهِ .: شهر عشق :. ورزشهای رزمی خَط خَطےها ے سیاه و سفید من عشق ممنوعه و دلتنگی دختروپسری ازنسل امروز سکوت خیس نرگس موسوی جزیره علم دکتر علی حاجی ستوده سینوهه سکوت ابدی خاطرات بارانی سه ثانیه سکوت تکواندو اصفهان حقوق خانواده ما آخر رفاقتیم نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد!!! اصولی رایانه ساحل عشق دیدبان تخریبچی آرشیوی متنوع از مسائل روزمره غزلواره قلب خـــــــــــــــــــــــــــاکی ما اهل دلیم تنها یک رویا دهاتی خورشید خاموش جیغ بنفش در ساعت 25 آسمان آبی قلب من مهنازوپسراش جیگر طلا آقا رضا (بنفشه ی صحرا) گروه اینترنتی جرقه داتکو الکترونیک مردود تنهایی شاخه نبات قاصدک یک جای دنج خسته ام Cyberom UTM تجربه های مربی کوچک تنهایی یک عاشق خاطرات تنهایی کیمیا مکاشفه مسیح آرامش درطوفان بهار صداقت** ای دریغااااااااا تنها دوست داشتن عَشَقه KING OF BLACK love firends صل الله علی الباکین علی الحسین خلوتگاه من عاشق دربدر آزاد اندیشان اینجا،آنجا،همه جا آسمون عشق بمب خنده پرورش اندام ستاره سهیل وبلاگ هواداران محسن یگانه وبلاگ صدف= عشق طلاست سایه مشاوره مجازی مرجع مذهبی ایران دوست خوب آهنگهای بروز دنیا شبح سیاه ... دختر یاس من و عشقم تنهایی....... اشک ستون فقرات(درد کمر) ستاره عدالت جویان نسل بیدار به دنبال من اگر می آیی....... سخن آشنا سکوت مطالب متفرقه زاویه سادات صراط مبین الکترونیک و کارما « تندیس تک » اتاق دلتنگی باران امید موذن سلام چـــــاوش ( چه خبر از دنیا ؟؟؟؟) نسل تو در تو عاشق تنها.... آریایی سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک... نبض شاه تور بهداشت روان به کجا چنین شتابان؟ هر چی تو دوست داری دنیای این روزای من... دانلود موزیک رویاهای یک عاشق عشـــــــق نفرین شده کلبه ی عشق روانشناسی _ مطالب جالب شرکت نمین فیلتر هخامنش قال رسول الله (ص): ذکر علی عباده عاشقتم خداااااااااااااااااااااااااااااا راهی مسائل شیطان پرستی در ایران و جهان دلبرانه مهاجر عکس های باغبادران همنواز نقطه تـــــــــه خطـــــــ...! عسل.... داستان های زیبا +مطالب عاشقانه دریای خون اس ام اس های خوشگل زندگی فریاد بی صدا ஜ♥*•.ღ☆دنیاوتقلب بچگی قشنگتره نه؟ஜ بی وفا؛ تنهام گذاشت... فقط خدا Love از همه رنگ خوشتیپ پیامرسون به یاد تو عاشقانه سلام خوش اومدین با تو شاید بی تو هرگز یا علی بازی کامپیوتر جیگر نامه دو راهی عشق صادق مونا وابستگی دختر بهار تکیه بر باد حروف زیبای انگلیسی بشکاف دل تنگی های فهیمه کلبه ی یک دل شکسته گلیرد شعر در حسرت دیدار تو اواره ترینم پسر شمالی .: welcome :. درباره ی رپ و دوست شدن با شما دنیای امروز یاس زندگی بی ترانه... زازران همراه اخر پرسپولیس رویای زیبا ...
ویرایش

طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ